|
دستی قلبم را میکند و با خود به آنسوی تنم میبرد احساس میکنم قلبم به دونیم تبدیل شده نیمی در تن من و نیمی در تن او قلبم از پیشم نرفته بلکه خودش را تقسیم کرده تا طعم خوش عشق را بچشم و شهد عشق را در کامم بریزم قلبم و روحم را با دیگری قسمت کنم آری قلبم به من آموخت عاشق باشم عشق را با همه ی قدرتش به من نشان داد ولی هرگز دل کندن را به من یاد نداد ایجاد نفرت را به من یاد نداد بدی به معشوقم را به من یاد نداد قلبم زیبایی ها را به من یاد داد از خود گذشتن را به من یاد داد از خود گذشتگی را به من آموخت قلبم خواست دستم یاریش کرد پایم به دامش افتاد چشمانم به دام چشمانش اسیر شد زبانم قاصر از هر گفتنی خود را به دست زمان سپرد و روحم به پرواز عشقی جاودانه در آمد ولی جسمم بی تحرک بر جای ماند و او رفت پایم در جایش سنگ شد قلبم شکسته شد دستم همیشه به امید دستانش ماند چشمانم به انتظارش نشست زبانم سخن عشق را بر لب راند روحم برای یافتنش ترکم کرد و اکنون جسمم مثال مرده ای بی هدف در حرکت است و قلب از خود میپرسد که تقصیر چه کسی بود که او رفت ؟ دست ؟ چشم ؟ پا؟ زبان ؟ روح؟ جسم و یا خودم ؟ و پس از سالها هنوز جواب این سوال را نگرفته است و باز به دنبال یاری میگردد تا همه را با هم یکی کند و عاطفه را جای غم و غصه بر دل بنشاند
|
مهسا +عمومی , +
ویرایش در [-] || [-]
|
[05:01 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|