تبلیغات
تنهایی خیلی سخته!تنهایی پر از اندوهه!

 لینكدونی ..

روح شناسی...-
روح شناسی

بهاره ...-
متنهای جالب

ARCHIVE
 

 لینكدونی ..

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



سه شنبه 11 بهمن 1384:

 

سر کلاس ریاضی عشقت را ضرب در بی نهایت کنم

سر کلاس فیزیک میزان گرمای عشقت را اندازه میگیرم

سر کلاس شیمی فرمول عشقت را موازنه میکنم

سر کلاس زیست قلبم را تشریح میکنم و به تو میسپارم

سر کلاس زمین شناسی لایه های عشقم را به تو نشان میدهم

سر کلاس دینی به خدا و معجزه ی عشقی که قرار داده است فکر میکنم

سر کلاس عربی میاموزم  با چه زبانی بهترین دوستت ارم را به تو تقدیم کنم

سر کلاس زبان صفتهایت را به برترین میرسانم و به باد میسپارم

سر کلاس زبان فارسی می آموزم من و تو میشود ما

سرکلاس  جغرافی می آموزم که هر نقطه از صورتت حال و هوایی دیگر با هم دارد

سر کلاس هندسه دو خط موازی را با عشق به هم میرسانم

سر کلاس ادبیات عشق خود را در مقایسه با عشق مولانا میسنجم

سر کلاس انشا از روح لطیفت از رخ زیبایت میگویم

اما سر کلاس چشمانت من کودکی نو پا میشوم

سر کلاس عشقت خودم را می بازم

سر کلاس قلبت از عشق پر میشوم

سر کلاس روحت شرمگین میشوم از بزرگواریت

سر کلاس زیبایی رخت فقط به تو خیری میشوم

سر کلاسهای تو هواس و هوش من در دست معلمیست که جان را در مقابلش چیزی بی ارزش میبینم

سر کلاس تو آتش را به جان میخرم تا رویت را از من بر نگردانی

سر کلاس تو چشمانم تو را میطلبند فریاد میزنند

سر کلاس درس خنده ها گریه ها با هم بودنها هزاران معنی دارد

ولی سر کلاس تو با تو بودن با تو خندیدن با تو غمگین بودن یک معنی دارد به نام عشق

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 30 دی 1384:

 

دستی قلبم را میکند و با خود به آنسوی تنم میبرد

احساس میکنم قلبم به دونیم تبدیل شده

نیمی در تن من و نیمی در تن او

قلبم از پیشم نرفته بلکه خودش را تقسیم کرده

تا طعم خوش عشق را بچشم

و شهد عشق را در کامم بریزم

قلبم و روحم را با دیگری قسمت کنم

آری قلبم به من آموخت عاشق باشم

عشق را با همه ی قدرتش به من نشان داد

ولی هرگز دل کندن را به من یاد نداد

ایجاد نفرت را به من یاد نداد

بدی به معشوقم را به من یاد نداد

قلبم زیبایی ها را به من یاد داد

از خود گذشتن را به من یاد داد

از خود گذشتگی را به من آموخت

قلبم خواست دستم یاریش کرد

پایم به دامش افتاد چشمانم به دام چشمانش اسیر شد

زبانم قاصر از هر گفتنی خود را به دست زمان سپرد

و روحم به پرواز عشقی جاودانه در آمد

ولی جسمم بی تحرک بر جای ماند

و او رفت پایم در جایش سنگ شد

قلبم شکسته شد دستم همیشه به امید دستانش ماند

چشمانم به انتظارش نشست

زبانم سخن عشق را بر لب راند

روحم برای یافتنش ترکم کرد

و اکنون جسمم مثال مرده ای بی هدف در حرکت است

و قلب از خود میپرسد که تقصیر چه کسی بود که او رفت ؟
دست ؟ چشم ؟ پا؟ زبان ؟ روح؟ جسم و یا خودم ؟
و پس از سالها هنوز جواب این سوال را نگرفته است

و باز به دنبال یاری میگردد تا همه را با هم یکی کند و عاطفه را

جای غم و غصه بر دل بنشاند

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[05:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 22 دی 1384:گفتم -گفتی

 

آن گاه که گفتم:

تو خروش موجی بر دل دریاییم

آن گاه تو گفتی:

دریای دلت را به ساحل آرام رسانم.

آن گاه که گفتم :

برق نگاهت خنجری است بر دل

تو در جواب گفتی :

نوش داروی این درد نیز همان نگاهست

به تو گفتم :

طپش های قلبت نوای زندگی است

گفتی:

 این طپش ها دست تو نیست

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 15 دی 1384:کویر

 

حرف در گوشم میپیچد می رقصد

تو چه میدانستی در دل من چه گذشت

بعد از آن واقعه ی رقت بار الان تنهایم

و به فردای سپید چشمانت می اندیشم

که حضور سبزت در میان کویر این دل

باعث رونق این تشنه ی خاک خواهد شد

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:01 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 7 آذر 1384:

 

جان من به نگاهت امیدوار

دستانم به گرمی دستانت تبدار

قلبم به ضربان قلبت محتاج

نفسم به هوای تو احتیاج

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:11 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 7 آذر 1384:

 

وقتی از من دلگیری

به آسمان گفتم بارید

به رعد گفتم غرید

به نسیم گفتم وزید

به ترانه گفتم چه غمگین خواند

به دل گفتم نالید

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:11 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

چهارشنبه 27 مهر 1384:

 

من با توام تو با من باش               در شعرم در کلام  با من باش   

 شعرم تکرار سرودهستی              سرود عشقم کلام زندگی

ای تو در تنهایی تنها یاورم          ای تو در شعرم  تنها باورم

در اسارت تن خویش من و تو با هم بودن را در رهایی تن از روح می بینیم                  خالی و تهی از هر حیاتی من بی  روح جسمی بی روح

به لحظه ای که خالی  شوم از زندگی

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

چهارشنبه 27 مهر 1384:

 

در تپشهای قلبم .... در هر نفسم..... در نگاهم به تو .....

در ترنم باران ....... در سرود رود....در گریه هایم ......

میخوانمت ........... به سوی خود .... در هست ونیست

..می جویمت .......

من غصه ی تاریخم

من در پلک زمان بی خوابی محضم .......

من در چهره ی زندگی بزرگترین  غصه ام .....

نمی توان در سر خوشیها غرق شد ....

 

مهسا +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

عمومی...37


 

 نویسندگان..

مهسا...37


 

 آرشیو ..

بهمن 1384...1

دی 1384...3

آذر 1384...2

مهر 1384...2

شهریور 1384...9

مرداد 1384...20


 

 صفحات ..

1 2 3 4 5

 

 نوشته های پیشین..

..-
..-
گفتم -گفتی..-
کویر..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-
..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!